راه به جا مانده

شادمان از پله رفتن

شادمانی پاس داشتن

بی صدا فریاد کردن

در میان خون و آتش

مرگ را بازخواست کردن

باز دویدن

باز دویدن

باز فریادی ز سینه ساز کردن

باز باریدن

باز باران را به چشم دوست دیدن

نم نم اشک از دو چشم پاک باریدن

اینچنین دل در جوار مردمان کوچهی بیدار دانستن

ای عزیزان خوب بستانید حقتان را

بعد از آن پاسش بدارید که مبادا طعمهی گرگان شود روزی

گرگهایی که دمی چشمها را نفشرده اند بر هم

تا تو چشمت را فرو بندی

و زمانی وه چه اندک

آنچه را در چنته ات مانده است

زود بردارند و در آنی بلمبانند

تو مست شادی دیروز

در این سستی امروزت فرو ماندی

به خود گویی دمی را صبر تا این خستگی شاید فرو افتد

به هوش آمدی یک دم و دیدی تو

دمی  آنان که بر موجش سوار بودند نخوابیدند

خستگی مانده است

راهی که پیمودی به جا مانده است

/ 0 نظر / 8 بازدید