دختر چشم آبی

تو در این شهرک سنگی کودکانه خو گرفتی

و گمان هیچ مبر گر برفتی

ز گما نم رفتی

با خیالت هستم

دختر چشم آبی

فکر کن این گفتار

پدری گفت به تو

که دما دم قلبش می تپد از پی تو

که زبانم لال بخوری زخم

در این شهر پر از رنگ و ریا

/ 6 نظر / 16 بازدید
علی ضیائی

سلام. نبودی.

علی ضیائی

[ماچ] زیباست

ناکتا

ای وای!!! این که منم![ماچ] مرسییییییییییییییییییییییی دایی حمید

به کجا چنین شتابان.

افسانه

سلام دوست خوبم حمید با شعری از خودم به روزم.