آنسوي آرزو شايد

شبی كه گفتند: بايد به شناسايي خط دشمن برويم ابري بود و هر وقت در هواي ابري به شناسايي مي‌رفتم حس مي‌كردم كه در گور راه مي‌روم چون هيج جا را نمي‌ديدم. عصر وسايل را آماده كرديم اسلحه، خشاب‌ها، مهمات، دوربين كوچك مادون قرمز، قطب‌نما،بي‌سيم و غذا كه عبارت بود از شكلاتهاي گس و بدمزه و آب.

فرمانده دسته‌مان حاج حسن بود. تا حالا چند بار اسير شده بود و توانسته بود فرار كند. فكر مي‌كردم او ضد گلوله است. به من گفت: شب غذا كم بخور.

تا خط دشمن تقريبا پانصد متر فاصله بود. سنگر ديده‌باني ما ۵۰ متر جلوتر از خط بود. ساعت كه دوازده شد، راه افتاديم. تا سنگر ديده‌باني از توي كانال جلو رفتيم و آخر كانال، خود را بالا كشيديم و به سطح زمين رفتيم.

حاج حسن جلو مي‌رفت و ما پشت سر او .

بعد از سي چهل قدم حاج حسن نشست، ما هم .

نوك سر نيزه را به زمين فشار مي‌داد و مين‌ها را پيدا و خنثي مي‌كرد. يكي از مين‌ها يكدفعه منفجر شد. منور بود، همه جا روشن شد و ما دراز كشيديم كه ديده نشويم. خمپاره‌ها باريدن گرفتند. و ما بيشتر به زمين چسبيديم. مين منور خاموش و باران خمپاره تمام شد. از طرف بچه‌هاي ما حتي يك گلوله هم شليك نمي‌شد. كور مال و لاك‌پشت‌وار به جلو مي‌رفتيم.

حاج حسن معبر را كه باز مي‌كرد علامت شبرنگ را طوري مي‌گذاشت كه فقط از طرف خودي‌ها ديده مي‌شد. ساعت ۴ صبح بود.

_ براي امشب بس است. خيلي مين دارد برگرديم. اين را حاج حسن گفت.

موقع برگشتن پاي من روي يك مين ضد نفر رفت.

چشمانم را كه باز كردم روي تخت بيمارستان بودم، پايم از مچ نبود.

پزشك گفت: در بيهوشي شانس آوردي استفراغت زياد بود نزديك بود خفه شوي.

پرسيدم الان پايم كجاست؟ جواب نداد.

فكر كردم كاش غذا بيشتر خورده بودم.

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چشم به راه محبوب

سلام دوست عزيز ازعطر نوشته هاتون ممنون وقت کردی به ما هم سر بزن خوش و خرم باشید درپناه یگانه یکتا

کرم شب تاب

سلام و بازم سلام به حمید عزيز مثل همیشه نوشته هاتون قشنگه ممنون اگه اين پايين ها را هم نگاه کنيد وبلاگ مارو هم می بينيد از بس سر نزدی منم لج کردم لینکت کردم

اثر انگشت

حمید مهربان این بار اومدم تا بگم خودت نمیدونی حضورت تو وبلاگمون چقدر برامون مهمه!

حميدرضا سليماني

آقاي بداغي هيچ‌وقت از اينجا دست‌خالي بازنگشته‌ام. داستان‌هايت را دوست دارم. ساده و عميق.

~ !M3HD ~

دمت گرم خيلی قشنگ بود، به قول اين دوستمون"ساده و عميق"

سامانی

سلام دوست نادیده ام نوشتن از بوی دود و ترکش خمپاره و مین ضد نفر آنهم در شهری که در و دیوارش بوی شهوت و ثروت و قدرت می دهد، شهامت می خواهد که من ندارم. دست مریزاد. با این نوشته ات احساس نزدیکی بیشتری یافتم. در حوالی موضوع نوشته ات، حرف هایی برای گفتن دارم ولی ترجیح می دهم در همین آشفته بازار موسیقی صفحات وب را خط خطی کنم. از لینک شما هم ممنونم. ظاهرا من را از طریق منوچهر زال پور پیدا کردید یا شاید هم برعکس!

محمدی

سال قبل روز عاشورا بود مردم زيادی دور ميدان جمع شده بود. او نمی خواست که پسرش به مردم بپيوندد. می ترسيد. از انفجار هراس داشت. دست هايش را به سوی اسمان بلند کرد و فقط شهادت و یا سلامت فرزند اش را از خدا خواست. ديروز عاشورا بود. مردم زيادی دور ميدان جمع شده بود. پسرک را به سختی بر بام بلند کردند. پسرک شاهد حظور پر شور مردم بود. امسال دیگر پسرک اشتياقی نداشت تا به مردم بپيوندد. از دعای مادر سالی می گذرد و مادر تقریبا همین مدت است که از خدا گله دارد.

محمدی

خوب هستيد استاد نوشته های تان را سعی می کنم از بر کنم صحت تان چطور است هميشه دعا گوی شما هستم اميداوارم هميشه نويسا و برنا باشيد حق نگهدارتان يا علی