باز تقدیر

 شمعی که دائم در لابلای نعره ها

رو به خاموشی است و دیگر امید روشنش نیست

آهنگی که می خواند  تا انتهای داد

فالی که سترون در حیطه ی قرمز

 به روی دست می افتد

و چند اسکناس خرد تاوان ناگزیرتوست تا سبز

***

- جوراب هم دارم کبریت نیز

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قصه گو

سلام دوست مهربان[قلب] باز که ستاره سهیل شدی[عینک][شوخی]

قصه گو

زندگی سایش روح است و همه رنج تن است تا جهان یکسره فرمانبر صد اهرمن است روح در رنج و عذاب است و همه تن مجروح گرچه هرجا که روی از گل و ریحان سخن است در گلستان جهان برگ گلی باقی نیست جای بلبل، زغن و خار به جای چمن است زندگی بزم آرا ! و عجب در این بزم جای پیراهن اطلس به تن ما کفن است چشم دل باز کن آنگاه بنه پا در راه بس کمین کرده به هر راه دو صد راهزن است غارتت می کند و می دهد هستیت به باد دزد مکاره که آگاه به هر فوت و فن است هر که در آینه دهر به جز خویش ندید فکر ما کی بود آن کس که گرفتار من است [گل]

diba sehrangiz

همیشه یاد صدایت و تصویری که از تو دارم در ذهنم زنده است.می شود خانه ام را به حضورت روشن کنی ؟! در پناه آنکه همیشه هست. دوست دارت دیبا

دنیا

عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم" ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

بهار

[لبخند][گل]قشنگ بود[لبخند]

استاکر

و دلی دارم سرشار از آرزوهای سترون که برای مردن نیز بی حس و حال اشت .

diba sehrangiz

هرچند شعر سپیدت آنقدر زیبا هست که هزار بار خواندنش مرا خسته نمی کند اما دوست دارم چیدمان کلمات را که در حس زیبای تو غرق می شود بیشتر بخوانم.دلتنگ اندیشه ات هستم. با یک داستان آنلاین به روزم. در پناه آنکه همیشه هست. دوست دارت دیبا

سیزیف

ممنون بابت حضورتون خوندم زیبا بود

سامانی

به زرده و تاراز دهل زنن وا ساز ... خیلی جالب بود پیروز باشی