به همين سادگی

   روزي كه قرار بود بميرم، از خواب بيدار شدم بعد از صبحانه‌ي ‌مختصري كه خوردم، به كوه رفتم. هوا ابري بود. به قله رسيدم،از كوله پشتي‌ام چتر پاراگلايدر را آماده كردم و پريدم. چتربازشد، با خيال راحت اطراف را نگاه كردم.

به ديواره دره خيلي نزديك بودم.

باد شديدي وزيد.

/ 27 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داركوب

فکر ميکنم که ميرود تا خيلی دور و احتمالا به بازگشتش اميدی نيست تا ؛تا؛ يش را ول نکرده اميدی نيست. با تبادل لينک موافقی؟

بهار

سلام اقا حميد ... خوبی ؟ چقدر اسم وبلاگت قشنگه ... بابا قصه گو ... ممنونم از حضورت ببخش که دير اومدم ... مگ حق وليبايد وقتش برسه

سليمه

سلام دوست خوب. وقت بخير. با عشق يا ثروت يا موفقيت؟ کداميک؟ آپيدم ولی خبری از حضور سبز شما در وبلاگم نيست. منتظر حضورتون هستم. موفق باشيد. يا علی ...

آزاد

درود جناب بداغی از لطفتان سپاسگزارم.... موفق باشيد

سهيل

سلام بر آقا بابای گل بابايی به روزم البته اگر غم نان گذاشت بيا و سری به من بزنم مراقب خودت باااش

سهيل

سلام بر آقا بابای گل خوبي؟؟ اگر غم نان گذاشت يک سری هم به من به زن که بروز کردمش اين حيات خلوت رو!! مراقب خودت باشی خوش باشي

سهيل

اواااااا دفعه اول فرستادم پيام خطا داد دو باره نوشتم هر دو تا با هم اومد!!! ببخشيد ديگه

عاطفه

سلام. چرا اينهمه وقت آپ نکرديد؟ چه مرگ بدی،اصلا مرگ رو دوست ندارم