اکسیژن

نمی دونم می تونی تصور کنی که هوا وجود ندارد منظورم از هوا همون اکسیژن است.

صبح بود و صف خیلی طولانی، مرد ، زن بچه و نوجوان پشت سر هم ایستاده بودند. انگار هیچکس کار نداشت، در خیابان هم از ماشین خبری نبود غیر از آمبولانسهای سیاه رنگ، درختها همه خشک و هر کسی هم راه می رفت برای این بود که به آخر صف برسد تا چه وقت نوبتش بشود، تعدادی هم بی‌جان و نیمه‌جان روی زمین افتاده بودند و آمبولانس‌ها آن‌ها را جمع می‌کردند از پشت ماسک نمی شد قیافه هیچکس را تشخیص داد. یعنی دیگر کسی برای کسی حتی سرش را هم تکان نمی داد، حرف زدن هم فراموش شده بود.فقط می‌شد از روی اندام آدمها فهمید که پیرند یا جوان، زن هستند یا مرد.

از چند سال پیش دیگر کودکی متولد نشده بود و اگر هم متولد شده بود به دلیل اینکه نمی توانست غذایی را که بصورت قرص در اختیار مردم گذاشته می‌شد بخورد، تلف می‌شد. پستان مادران دیگر شیر نداشت اگر هم شیر داشت چگونه می توانستند به کودکانشان شیر بدهند، بالاخره به آخر صف رسیدم. مردی جلوی من بود که از تنومندیش فقط استخوان‌بندی درشتش مانده بود، جلوتر از او زنی بود بلند قد و او هم استخوانی. از زمانی که این کپسول را باید حمل می کردیم کمر همه خم شده بود و خمیدگی ها کم و زیاد داشت. بالاخره صف به راه افتاد،از کنار چند نفر که درصف، قبل از رسیدن افتاده بودند گذشتم. وقتی کپسول اکسیژن مرا با کپسول جدید عوض کردند و آن را بر گرده ام گذاشتند،آفتاب داشت غروب می کرد، صف از حرکت بازایستاد.

آمبولانسها ی سیاه رنگ در کنار صف ایستادند.

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gomnam

agar che nafahmidam kodom reshteh honar mikhoni ama bloget jalebe rasit sher haie on dostetam kheily bedel mishenie behesh eno bego

diba sehrangiz

سلام بابابزرگ مهربونم !من همون دختر کوچيکه ام . بابايی چرا به وب متنهام سر نميزنی ؟ قرار نبود من رو منتظر بذاری . راستی اگه به روز بشی اصلا بد نيست. ديگه تعداد نظراتت خيلی شده بسه . در پناه آنکه هميشه هست . بانوی بزرگوار (ديبا سحر انگيز )

صوفي

سلام ... حقيقتی تاسف انگيز و جز اين هيچ

آبجی کوچیکه

سلام بابایی ! ... خیـــــــــــــــــلی بی معرفتی ! ... هر روز آن می شی و من می بینمت ( تو منو نمی بینی ... چون چراغ من خاموشه ... چشمک ) ژس چرا بهم سر نمی زنی ... اين سومين آپ ديتمه ... قهرم !

diba

سلام بابايی جونی . سريع سريع ايميلت را چک کن و خيلی زود پاسخ بده راستی اگر دوست داشتی به برادر گرامی تان هم بگوييد . در پناه آنکه هميشه هست . شبنم (دختر ناناز بابايی )

elham

بابا قصه گوی بد قول!

diba

سلام . به ایمیلت سر بزن . یکشنبه منتظرم.ممنون. دیبا سحرانگیز

diba

سلام ممنون که اومدی و سر زدی . ولی مهربان يادت باشد اگر نيايی يک جلسه را به همراه مهمانانی که از دوستانت هستند از دست خواهی داد. بخاطر اين خانوم کوچولو که مطمئن باش اگر نيای دلش ميشکنه /بلندشو بيا. آخه آقای بزرگوار چرا نامهربانی ؟ من مثل آن کامنتی که گذاشته بودی نيستم . هنوز مهر را در خود دارم و به همه هديه اش ميکنم .اگر ميخواهی ثابت کنی که هنوز هم ميشود گفت احترام به يک دوشيزه ی کوچک ساکن دياری دور و ناشناخته وجود دارد و برايت اهميت دارد که دلش را نشکنی بيا/با اينکه ميدانم انتظار فريبی بيهوده است اما در انتظار آمدنت خواهم بود . (آخه من حق دارم بابابزرگ جونی گلم را ببينم .مگه نه ؟) در پناه آنکه هميشه هست . ديبا

مهرنوش

سلام آقا حميد عموی رزا. من برای اولين بار افتخار حضور در وبلاگتونو دارم. براتون آرزوی موفقيت ميکنم و اميدوارم شادو سربلند باشين رزا جون گفته بود شما وبلاگ دارين اومدم تا شما هم بيائين در ضمن قابل دونستين پيوندم بکنيد و يه چيزی شما هم به هر کی کامنت ميدين بگين که من منتظر حضور گرم و شاد همشون هستم. با تشکر.