نفرین

فکر میکنم

در گوری که سر کوچه ی ماست

مرده ای نیست

زنی  که هرهفته کنار قفل مقبره می ایستد

فاتجه نمی خواند نفرین می کند

زنهایی که می گذشتند

گفتند:

به گناهی لزج آغشته است

قفل در مقبره هیچگاه گشوده نشد

تا من ببینم که هیچ گوری

 بدون سنگ نیست

***

پسرش را در پارچه هایی که دزدیده بود پیچیدند

خوابش برده بود

همه ی عمر خوابیده بود

به پدرش مانند بود

 ***

بچه های بسیاری داشت در همه جا

و  نفرین می شد

کسی ندید که او را دفن کنند

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

سلام دوست گلم سال نو راتبریک میگم[گل]

حضرت ظریفی

سلام دوست! بیاد مر گ الهه شدم دختری که تو برایش پیام نوشتی. بیداد سرطان بگورستانش سپرد ودیگر اشک در چشمانم خشکید. زندگی چه بیوفاست الهه چه نازنین بود. وبلاکش را کاش کسی بتواند حذف کند آیا شما را به این کار توانی هست. روزی من برایش که به تک درخت می اندیشید چنین نوشتم: سلام الهه نازم! دعوتت را از دل وجان پذیراواینک به تو تقدیم میدارم نازنین خوبم: تــــــک درخـــــــــت با تک درخت خانه ام عادت گرفته ام با انزوای خویش عبادت گرفته ام ایجانوای نور نوازش دهد مرا خور شید را بدزدی وغارت گرفته ام در خلوتی که صبح سپید است و عشق ومن دست دعا به در گهء رحمت گرفته ام آه ای درخت نور! چه خوش قدکشیده ای وحی زمان به مهر تو ساعت گرفته ام گفتم به رقص جانب خورشید میروم تصمیم خویش ار چه به زحمت گرفته ام روی زمین حکایت عجز است و آرزو درس،خوشی ز مصرع الفت گرفته ام دلبستکی به عمر زمان گر چه کوته است اکنون زلحظه ها به عنایت گرفته ام طاق بهشت ،سیب زنخدان و تک درخت وحی الهه ام ! و نهایت گرفته ام حضرت ظریفی شهر تامپره کشور فنلاند این آدرس وبلاک الهه است: http://morvarid-shab.blogfa.com/ زمانه چه بیوفاست

ملودی

آن روزها را یادت هست؟همان روزها که خواستم مرا ببینی اما ندیدی؟؟؟حال بر سر کدامین گور اشک میریزی؟؟؟از نفرینم می ترسی؟؟؟شاید می ترسی که اینگونه اشک میریزی...فقط امدم بگویم...اشک بریز...مویت را بکن...زیرا نفرین این زن گرفتنی است.......................................

ملودی

از همان روز اول خواندم...هم این سخن را هم سخنان پیشینت را...افکر می کردم...نمی دانم...شاید به اینکه حالا دیگر هیچ نیست...غیر از شیار های میز و پینک فلوید...اما شاید باشد...توی دلم...خدای هست که قصه میگه...نمی شناسمت...اما آشنایی...

ملودی

خوب...آمدم چه بگویم....کمی فرصت تا فکر کنم...آهان... می گویند بهار است...می گویند باید تبریک گفت...می دانی از سر عادت می گویند مبارک؟و می دانی که نمی دانند چه می گویند؟نمی خواهم تبریک بگویم تبریک را وقتی می گویند که تو نیز رضایت داشته باشی...پس برایت آرزو می کنم...برای تو و آرزوهایت[گل]

میم

سلام سال نو ایرانی را تبریک می گویم به امید شادی های بسیار

صنما)

[گل]سلام. واقعا مرگ او را کسی ندید. شایدکه مرده ها مسیحاییند گاهی/ ممنون از حضور شما.