خنديد و گفت:

گفت: یک چراغ توی فنجون قهوه‌ات می‌بینم.

اضافه کرد: چراغش جادویی است راهی در پیش رو داری که انتهایش کاملاْ روشن است و خندید.

پیتزایشان را خوردند و بیرون آمدند.

سرد بود.

بازویش را گرفت و خودش را به او چسباند قدم‌زنان با هم رفتند.

دم در که رسیدند گفت: بیا تو.

رفت.

فردا صبح زنگ زدند کفشش را برداشت و در حمام پنهان شد.

***

ده سال بعد از دفتر طلاق بیرون آمد.

کاملاْ برایش روشن بود.

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير (وبلاگ نيلوفر آبی)

سلام. ممنون ازاینکه بهم سرزدی. بازم به روز کردم. وبلاگ خوبی داری. اگر تبادل لینک خواستید هروقت بهم لینک دادی خبرم کن تا بهت لینک بزنم. متشکرم.

امير (وبلاگ نيلوفر آبی)

سلام دوباره. بنده یه سایت هم دارم که بیننندگان زیادی داره. لطفا یه سری بزنید و اگر خوشتون اومد اگر خواستین لطف کنید به سایت لینک بدین تا منم درسایت به وبلاگ شما لینک بدم.این سایت مطالبش انحصاریه و در اینترنت نمونه اش نیست. وبی درجهت معرفی شخصیت و آثار استاد محمّدرضا یحیایی نویسنده کتب پرفروش؛ مدرّس شناخته شده علوم رزمی و روحی و عرفان اسلامی ؛ و بنیانگذار یوگای جامع (اسلامی) در ایران و جهان ، استاد اعظم ؛ می باشد. ". متشکرم. http://p-mr-yahyaie.mihanblog.com

استاکر

سلام . از دست اين بلاگرد. شما رو اضافه کردم به ليستم با خوشحالی. در ضمن منتظر نظرتون هستم. آپم.

دختر زمستان

سلام بابا قصه گو . مطمئنم که منو يادتون نميآد .... من مامان بچه مردم ام !!! قصه جلال آل احمد ...پارسال . خانه شعر .. اگه يادتون باشه .... به من سر بزنيد ....

چشم به راه محبوب

سلام دوست عزيز فقط می تونم بگم ممنون که باز هم با نوشته هايتان عطر افشانی کرديد در پناه یگانه یکتا

الهام

سلام خوبی؟ مرسی از لطفت به اسم خودم بذار منم فردا لينکتو درست می کنم

کرم شب تاب

سلام دوست نازنين کجايید بابا دلمون تنگ شد برای کامنتتون ممنون برای نوشته های زیباتون منتظرم

اسدالله امرايی

آقا سلام سال نو هم مبارک تا بعد که داستان های زيبايتان را بخوانيم.اين ها را قبلا خوانده بودم.بهانه سال نو بود و پيام پر مهرتان.