سيزيف

چشمانم را مي بندند و مرا راه مي برند. سنگيني باري كه بر گرده ام گذاشته اند را احساس مي كنم هميشه همه جا تاريك است غير از زماني كه خورشيد بالا مي آيد يا زماني كه پايين مي رود.

البته بعضي وقتها اصلاً بالا و پايين رفتن خورشيد را نمي بينم. موقعي كه راه مي روم صداي ساييده شدن سنگي بر سنگ ديگر شنيده مي شود اين همه راه مي روم اما هيچوقت هيچ چيز عوض نمي شود شايد همه وقتي بزرگ مي شوند فقط راه مي روند و به هيچ جا نمي رسند.

بچگي ها وقتي راه مي رفتم از جايي به جايي مي رسيدم حالا وقتي خورشيد بالا مي آيد ده قدم راه مي روم، چشمانم را مي بندند و دوباره راه مي افتم، نمي دانم به كجا.

غذايم هميشه آماده است در حال راه رفتن غذايم را هم مي خورم، وقتي چشمانم را باز مي كنند خورشيد دارد پايين مي رود، همان ده قدم صبح را برمي گردم و

مي خوابم.

جاي خوابم زميني نمناك است و در را هم از پشت قفل مي كنند.

اصلاً زبان من را نمي فهمند هر چه صدا بزنم در باز نمي شود تا زماني كه خورشيد دارد بالا مي آيد ودوباره تاريكي و آن صداي يكنواخت.

×××

سنگيني باري كه بر گرده ام بود بيشتر و بيشتر شد و تحمل من تمام.

بالاخره زانوانم سست شد و افتادم. بار را از گرده ام برداشتند و چشمانم را باز كردند.

×××

ديگر مي ديدم كه هميشه به دور خود مي گشته ام و سنگي را به چه بزرگي بر روي سنگي ديگر مي چرخانده ام. جاي من پر شده بود و سنگ مي چرخيد.

ديگر مي توانستم آرام بگيرم.

/ 0 نظر / 6 بازدید