سينما

بعد از ظهرهاي تابستان درست ساعت ۲ مي رفتيم و پشت در خروجي سينما گوش مي ايستاديم. سينما سه در داشت و ما پشت دري كه به پرده نزديكتر بود می نشستيم و گوشمان را به در فلزي مي چسبانديم و صداي فيلم ها را گوش مي كرديم.

او آمد و با قلدري تمام جايي براي خودش باز كرد و گوشش را به در چسباند.

موقع راه رفتن دستهايش را طوري باز نگه مي داشت كه انگار چيزي زير بغلش بود.

يك چاقوي كوچك هم داشت كه هميشه با آن بازي مي‌كرد، وقتي هم با كسي دعوايش مي‌شد چاقو را در دستش مي‌گرفت و خواهر و مادر طرف را به فحش مي‌كشيد.

بعضي روزها تخمه هم مي‌خريد و پوستش را به سر و روي ما تف مي‌كرد جرات نمي‌كرديم به او حرفي بزنيم وقتي مردم توي سينما دست مي‌زدند او هم سوت مي‌كشيد و محكم دستش را به در فلزي مي‌كوبيد.

نگهبان سينما مي‌آمد و ما فرار مي‌كرديم ولي او طوري می‌نشست و تخمه مي‌خورد كه نگهبان اصلا با او كاري نداشت فقط چند تا فحش به ما كه فرار كرده بوديم مي‌داد و مي‌رفت.

كم كم ما را به در دوم راند و خودش در اول را صاحب شد. صداي فيلم از در دوم كمتر شنيده مي‌شد و ما گوشمان را به در فشار مي‌داديم تا صدا را بشنويم.

روزي كه سينما آتش گرفت گوش ما داغ شد و در اول و سوم باز شد، مردم مثل سيل بيرون ريختند، او زير دست و پا ماند.

سينما براي مدتي تعطيل شد در آن مدت او را اصلا نديديم.

سينما تعمير شد و دوباره راه افتاد، باز هم او را نديديم.

و ما گوشمان را همچنان به در دوم مي‌چسبانديم.

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام ممنونم از حضور زيبات در وبلاگم مطلب خيلي زيبا و پر معني بود موفق باشي

حميدرضا سليماني

حمید بداغی عزيز و من هنوز به چارچوب در اول فكر مي‌كنم و او هنوز ايستاده است و فكر مي‌كنم به لوله اسلحه‌اي كه زير چانه‌اش گذاشته بود در صف نان چشم در چشم سنگ‌هاي زير ميز زير مجسمه دوربين به دست كنار ميز آشپزخانه و او هنوز ايستاده است نه در كنار چارچوب در اول كه اين‌جا روي اين صفحه كه تو تصوير مي‌كني

eric

nothing else matters

سهيل پاشازاده

سلام به پیوست لبخند ****۸ شروع بسیار مناسب و پایان خوب / تمرکز به نسبت حجم موضوع به روی قلدر کمی زیاد بود / کشش به خوبی حس می شد

تاراز

درود حضورتان در تارازبسيار خوشنودم کرد.تو با علی بداغی رفيق من نسبتی داری؟

سعيده

سلام بازم .. واقعا ايول ... يه وقت اپ نکنی ها!

بانو

سلام. به روشنی متنتان را می توان با چشم ديد و با دل احساس کرد . هميشه موفق و شاد باشيد.

پوپک

حميد جان تبريک ميگم . به همون دليلی که خودت ميدونی . (( روزنامه ))

ژاله

ماه سینه ریز گم شده ی کدام دختر غمگین است ؟ آمده بالای سایه روشن راه تمام دامنه ها پیداست . هوا ...... عجیب میل مگوی باران دارد اما ابری نیست بالا دست باد ، بالا دست برهنه ی باد باید منزل کسی باشد . مرمر لغزان پشت پشه بند از این پهلو به آن پهلو .....! حواس بی قرار مرا ببین ! ما گم شده ایم این جا اینجا دور است ، نا به هنگام است ما تنهاییم ، می ترسیم. او که تا نیمه راه با ما بود ، گفته بود باید آن سوی این دامنه رد کم رنگ راهی باشد آبادی کوچکی کنار راه سلسله ی کهنسال صنوبرانی بلند . راه های بی عبور شب های بی چراغ. به روزم