مجسمه هاي شما را در ميدان شهر نصب كردند

زن با دو دخترش به شاليزار رفتند، روسري و پيراهن رنگي به تن داشتند.
مثل سه دسته گل رنگارنگ كه باد آنها را به حركت در مي‌آورد خودنمايي مي‌كردند.
پاچه‌هاي شلوار را بالا زدند و نشاكاري آغاز شد،
روسري رابه دور گردن محكم كرده بودند و دامن پيراهن را به دور كمر.
مردي با دوربين عكاسي به آنها نزديك شد و چند بار عكس گرفت و آنها حتي سرشان را بلند نكردند تا مرد را ببينند.
مرد در مزرعه‌هاي مختلف مي‌ايستاد و عكس مي‌گرفت. نشا‌كاري تمام شد و بعد از مدتي مزرعه پر از خوشه‌هايي بود كه باد سعي در خم كردن آنها داشت.
فصل درو آمد و رفت و زن و دخترانش باز هم همچنان رنگارنگ طبق‌هايي به دست گرفتند و پاك كردن برنج را آغاز كردند، مرد دوربين به دست دوباره پيدا شد و چند عكس گرفت.
فصل نشا‌كاري دوباره آغاز شد، و دسته‌هاي گل در مزرعه به همراه باد مي‌رقصيدند، مرد خانه از راه رسيد و فرياد زد: مجسمه‌هاي شما را در ميدان شهر ساخته‌اند.
زن زالويي را از پايش جدا كرد و به كار مشغول شد.
مزرعه باز هم درو شد، و همچنان باد هر ساله خوشه‌ها را به شوق درمي‌آورد.
مرد دوربين به دست ديگر پيدايش نشد.
روزي مرد به خانه آمد و گفت: مجسمه‌هاي شما را به خاك سپردند.
زن عرق پيشاني‌اش را با آستين پاك كرد، طبق را برداشت و مشغول پاك كردن برنج شد.

/ 24 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبجی کوچیکه

دو خط آف قبول نیست باید بیای برام یه دونه از اون کامنت های تولدی بذاری ! یا الله ، همین الان ، زود باش // راستی مگه من غر غرو هستم ؟ معلومه که نه !!!!!!!! // می بینم فک فامیلامون فعال شدم . دایی علی رو می گم . اومده به دختر ِ شوهر خواهرش سر زده ... راستی دایی من هم می شه ؟ آخه من دختر توام !!!!!!!!! چشمک

maryam

سلام ! برای اينکه حضور شما رو هميشه ببينيم ! نظر نزن رو برداشتم!

beheshtin

مرسی به من سر زدين خيلی نوشته های زيبای دارين مخصوصا چشمانش

آینه

سلام؛ روح که بی غذا نميشه بالاخره روح ما داره از يه جايی تغذيه ميکنه٬ اگر منظور عمو اينه که غذای سالم پيدا نميشه٬ شايد درست باشه ولی اونم به خاطر اينه که سرمونو از همين وانفسای ماديات بالا نميگيريم و همه چيزو توی همين چارچوب حواس پنجگانمون جستجو ميکنيم ... يا حق!

بهارک

سلام. نوشته ای که خوندم واقعيت تلخ زندگی است . از خوشيهايش هم برامون بنويس. دوستداران شما بچه های يک دلی

گل پری

نوشته قشنگی بود. از لذتی که بردم ازت ممنونم .

daee ali

هرگز دلی که به بهار داده‌ام پس نمی‌گيرم/حتی اگر زمستان/با دانه‌هاي نقره‌ايش/وسوسه‌ام کند/هرگز مرگ را ستايش نکرده‌ام/مگر در برابر ابتذال زندگی/////////// از طرف زهره

daee ali

برای نگاه پر مايه‌اش که هيچ عينکی را طاقت نمی‌آورد/چشمانش يکتا بود و هيچ کم نداشت/////////از طرف زهره

صد سال تنهایی

می آيند و ميروند در اين بنبست زمانه . اما او می بيند سرانجام را ،‌چه که همه ی سرانجام ها يکی ست