ایستاد و رفت

 برای کسی که نمی شناسمش

رفت

ایستاد و رفت

نه آنچنان که می پنداریم

نه در راحت جان

و نه در راحت تن

دور دست را می نگریست

تا صلح را به ارمغان اورد

عشق را هدیه کند

آرامش را

و امنیت را

غریوی بود که با درد می نالید:

پدرم در گرگ و میش طلوعی دیگر به خون نشست

و همچنان که مادرم از نبودش بهت را مهمان کرده بود

ونفهمید

 

برادرم را کفن کردند

فقط دریا را می گریست

روزی که مادرم را دیدم

اشکهایش او را با خود برد

من بارقه ای را در امواج دیدم

در پس امواج

عشق بود و

عشق بود و

عشق

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قصه گو

سلام دوست عزیزم[قلب] بسیار زیبا و دلنشین سرودید[گل] با افتخار در لینک دوستان قصه های خدا قرار گرفتید[لبخند] موفق و پاینده باشید. در پناه او[گل]

یاسمن بانو

[گل][گل]زندگی تلخه همونطور که توی شعرای شماست همونطور که برای منه و برای خیلیا ... نبودم تازه رسیدم و خوندم ....

آیه های اشک

فقط به صرف دعوت نامه ای که فرستادید...سه چهار ماهی هست که فکر میکردم وب م بسته باشه...حالا با کامنت شما یهو به خودم اومدم... خوبه که برای کسی که نمیشناسی اش انقدر روون قلمت رو میچرخونی...

صالح

متن زیبایی بود ای ول

...قصه گوی خدا

سلام دوست خوبم[قلب] ما آپیم[عینک] منتظر نظر گرمت هستم[چشمک][قلب][گل]

صالح

salam man bazam up kardam ama to ghese jadidi nagofty

محقق

عرض سلام و ارادت خدمت شما بزرگوار سروده ی زیبایی بود با اجازه تون این سروده با مصمای شما رو با اسم خودتان جایی به عنوان کامنت گذاشتم[گل] موفق باشید و منصور[گل]