تو کی هستی؟

به من گفت: گمشو

و از اون روز دیگه با من حرف نزد مثل یک مجسمه می نشست طوری که گاهی اوقات فکر می کردم نفس نمی کشه اما می کشید. عجب سکوتی توی خیابون حکمفرما شده بود.

خیابونی که برای صداهاش و اذیت هاش رفتم دکتر و دکتر گفت: توی این شهر شلوغ اگه عادت نکنی دفعه ی دیگه توی دیوونه خونه می بینمت.

ولی مگه همه ی صداهای شهر از اون بود؟ که حالا شهرسوت و کور شده بود؟

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر آفتاب

به قولي كه دادم عمل كردم و شروع كردم به نوشتن....

علی ضیائی

سلام. قشنگه اما من نتونستم ارتباط لطیف همیشگی رو بگیرم I love you

علی ضیائی

[گل]

روابط عمومی

به نام خدایی که آرام دهنده دلهاست با سلام وعرض احترام خدمت شما دوست عزیز درادامه سلسله جلسات نقد وبلاگها، که هرهفته به طور منظم برگزارمی شود. در این هفته به بررسی ونقد وبلاگ پارتیزان http://partisan2.wordpress.com 2 لذا بدينوسيله ازجنابعالي جهت شرکت در اين جلسه دعوت بعمل مي آيد. پيشاپيش ازحضور گرم و صميمي شما تشكر و قدرداني مي شود. وعده دیدار ما: 24خردادماه 88 از ساعت 17 الی 19 نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان 21 - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب به مدیریت جناب آقای درخشنده [گل]

دختر زمستان

سلام بابا قصه گو. خوبي؟ شب ساكت و سرد شده... اما هميشه تمام گرمي ها از اوست.. از اوني كه اگه بگه گمشو.. اگه ساكت بشه و بره... ديگه همه جا هم سرد ميشه و هم سوت و كور... حتي ديگه پرنده ها هم نمي خونن...

دختر زمستان

ممنونم باباقصه گو.نميدونم منظورتون از تو كه بود. اما من ،‌من هستم.... !!! مينا

دهه 60

فکر نمی‌کردم در مقابل اتفاقات اخیر سکوت کنید

میم. قاف

نمیدانم ایراد ِ کار چیست، ولی مطالب وبلاگتان در هم و برهم شده است. طوری که دیگر امکان خواندنش وجود ندارد...خطوط در هم رفته اند...

رضا

ممنون........... منتظر نوشته هاي بعديتون هستم.........