تفاهم

زن: کسوف خواهد شد.

مرد: ساختمانی که ما می‌سازیم کامل‌ترین است.

زن: پدیده بزرگی است.

مرد: شاهکار است.

زن: همه جا تاریک می‌شود.

مرد: سایه‌اش روی خانه‌های مردم می‌افتد.

- ستاره‌ها دیده می‌شوند.

- شهر از پشت بام خیلی باید زیبا باشد. مخصوصاْ در شب.

* * *

زن تلویزیون را روشن می‌کند.

مرد هدفون را به گوش می‌گذارد و ضبط صوت را روشن می‌کند.

زن یک ساندویچ می‌آورد و روبروی تلویزیون شروع به خوردن می‌کند.

مرد آواز می‌خواند: «چی می‌شه غصه مارو...»

زن: اگه بریم توی دشت مار هم هست.

مرد: «چی می‌شه این قافله...»

زن: خوابم می‌آید.

مرد هدفون را از گوش برمی‌دارد و به توالت می رود.

زن می‌خوابد و خروپفش بلند می‌شود.

مرد از کیفش یک ساندویچ می‌آورد و روبروی تلویزیون می‌نشیند و ساندویچ را گاز می زند.

مرد خمیازه می‌کشد و کش و قوسی به خود می‌دهد و می‌رود می‌خوابد.

تلویزیون همچنان روشن است.

* * *

صبح ساعت زنگ می‌زند.

هر دو از خواب بیدار می‌شوند.

با عجله لباس می پوشند و از در خارج می‌شوند.

اتوبوس دو قسمت دارد: زنانه و مردانه

هرکدام از یک در برای سوار شدن می‌روند و زمانی که زن می‌خواهد سوار شود اتوبوس حرکت می‌کند. زن جا می‌ماند. مرد می‌رود.

ماشینی در ایستگاه اتوبوس بوق می‌زند. زن سوار می‌شود.

عصر به خانه برمی‌گردند.

ساندویچ خود را جلوی تلویزیون گاز می‌زنند.

مرد و زن می‌خوابند.

تلویزیون روشن است.

* * *

چیزی شکست زن جیغ زد مرد بلند شد. و رفت توی هال خوابید.

زن هم خوابید.

* * *

صبح زن چشمانش را باز کرد مرد لباسش را پوشیده است و از در خارج می‌شود.

زن بلند می‌شود لباسش را می‌پوشد و قبل از ایستگاه اتوبوس منتظر می‌ایستد.

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهيل

یاد «عصر جديد» چارلی چاپلین میشد افتاد!‌ اما تو عصر جدید، با تمام ماشینی شدن زندگی باز هم عشقش پا بر جا مونده بود! اما اینجا حتی بویی از زندگی و شاید بویی از بنزین نبود!!! خوبی بابایی؟؟ عیدت مبارک

عابد

سلام واقعا شما راست می گوييد لطفا به من سری بزنيد

آبجی کوچيکه

سلام بابايی ... چقدر دلم برات تنگوليده بود ... چی شد که توی برگه های روزگار يهو گم شدی ... خب ولی حالا دوباره اومدم پيشت تا بشم همون دختر لوس و بچه پروت فدای همه خوبی هات دنیا چنان پر است از فراوانی که چاره ای نداریم جز شادمانی // شاد باشی و سراسر رن

مهدی

سلام. ميلاد حضرت عشق مبارک... متن شيرين و تلخی بود ! موفق باشی و هميشه زنده بنور عشق.

احسان البرز

خيلی جالب و تاثيرگذار بود منم يک داستان کوتاه به نام سرگذشت يک عشق تو وبلاگم دارم خوشحال ميشم بخونی و نظرت رو بدی ممنون

امين

حتما در نظر سنجی من شرکت کن