قاب عکس

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قاب عكس

 

در زدند ويكي از همكارانم وارد اتاق شد . ناگهان به بالاي سر من خيره شد و گفت چرا اين قاب عكس كج است .

بلند شدم و پشت سر خود را نگاه كردم  نه اصلا كج نبود .

به او نگاه كردم و او كه شايد كاري با من داشت  بدون اينكه كارش را بگويد .از اتاق خارج شد .

در زدند و يكي ديگر از همكاران در حاليكه بالاي سرم را نگاه مي كرد گفت :سلام  حال شما چطور ا ست؟ خسته نباشيد ! ورفت

چند دقيقه بعد دوباره در زدند . وقتي دوباره در باز شد يك نفر از همكاران سلام كرد وچند نفر ديگر از پشت سر او به بالاي سر من چشم دوخته بودند .

***

عصر نامه اي داشتم كه مدير اداره براي ساعت 8فردا مي خواست من را ببيند .

فردا ساعت هشت به اتاق مدير رفتم قاب عكس بالاي سر او كج بود .

به من گفت : چه جوابي داري؟ من گفتم خودتان بياييد ببينيد . رئيس نيامد اما چند روز بعد چند نفر آمدند و بدون اينكه بالاي سر مرا نگاه كنند گفتند : همراه ما بيا  وقتي مي رفتم سايه ي پاهايي از زير در اتاقها معلوم بود حتي اتاق رئيس .

وقتي به سر كار بر گشتم سايه ها را نديدم قاب عكس راكج كردم .

راحت روي صندلي ام نشستم .

حميد بداغی

/ 1 نظر / 6 بازدید
ladn

داستانه بسيار زيبا وعميقی بود منتظر داستانه بعدی شما هستيم