ديوانه

وقتي از در بيمارستان بيرون مي آمد ريش‌هاي تراشيده شده‌اش سبيل جو گندمي‌اش را بيشتر به نمايش مي‌گذاشت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با سيگاري و لبخندي بر لب و بقچه‌اي در دست.هيچكس به دنبالش نيامده بود و او كنار خيابان منتظر تاكسي شد. او را سوار كردم.

نظافت چي اداره بود قبل از اينكه به بيمارستان برود در حال جارو كردن لبانش مي‌جنبيد و زير لب فحش مي‌داد، جملات بريده بريده اي را مي‌شد تشخيص داد. .............شرف...........مادر.............قحبه.........

معلوم نبود به كي. هيچ‌كس جراُت نمي‌كرد كاري به او بدهد.

خاك باغچهُ اداره را نمي‌دانم به پيشنهاد چه كسي برگردانده بود و همچنان بعد از آن به زمين و زمان فحش مي‌داد و هيچ گلي در باغچه نكاشت.

دو دختر داشت و يك پسر ماهواره هم داشت. مي گفت:«بچه‌هايم ماهواره را خراب كرده اند و من هم آن را باز كرده ام و در انباري گذاشته‌ام» و مي‌گفت:«بچه‌ها گفتند ما مي‌خواهيم ماهواره تماشا كنيم من هم شلوارم را در آوردم و گفتم تماشا كنيد و دخترهايم با جيغ گفتند تو ديوانه‌اي و فرار كردند.» مي گفت:«چهل سال زحمت كشيدم و خيابان ها را جارو كردم و حالا نظافتچي اين اداره شده ام و باز هم زحمت مي كشم ولي زنم ديگر مرا به خانه راه نمي‌دهد غير از شب‌هاي جمعه.» مي گفت:«خسته شده‌ام.» روزي كه با چاقو به آبدارچي حمله كرد به خودش هم فحش مي داد.

آبدارچي فرار كرد و او همچنان به خودش فحش مي‌داد.

تا اداره او را رساندم، ديگر با خودش حرف نمي‌زد فحش هم نمي‌داد، هر روز لاغرتر مي‌شد.

يك روز بعد از كارش گفت:«خسته شده‌ام. چرا تمام نمي‌شود » سرش را روي ميز آشپزخانه گذاشت و مرد.

 

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yasamanbanoo

بابا قصه گوی عزيز سلام از طريق دختر افتاب با بلاگتون اشنا شدم زيبا بود .واقعيت بود.اما تلخ تلخی که در همه جا به چشم ميخوره اميدوارم به من هم سر بزنيد منم ميام ديگه مطمئنم ..

آبجی کوچیکه

اول برای دختر آفتاب عزیز و نازنینم : گفتم من منتظر نوشته هایی هستم که بشه توش زندگی کرد .من گاهی وقتا با یه نوشته ، یه خاطره ، یه یاد ، زندگی میکنم... زندگی و بعضی وقتا فقط تحمل می کنم .من قسمت های تلخ رو جزئی از زندگیم نمی دونم . زندگی نه تحمل .

پرنیان سرد

سلام/نوشته هاتون قشنگه وخیلی هم دردناک/ممنون که سر زدین

آبجی کوچیکه

سلام بابایی !!!!!!!!! صبح به خیر . جمعه خوبی داشته باشی .پر از رنگین کمون .هاااااااااااا(با صدای سنجد جونم )

بهارک

سلام . واقعيت است ولی به ديدگاه بد بهش نگاه شده . يک کم ملايم تر به دنيا نگاه ميکرد خيلی بهتر بود. به ما هم سر بزنيد. راستی اجازه تبادل لينک بهمون ميدين؟

شکوفه های برفی

بابا قصه گوووووووووووووووووووووووووووووووو کجایی چه زود فراموشمون کردی یادته باباقصه گووووووووووووووووووووووو زمستان بهاریییییییییییییی خوب بود ما اومدیییییییم فکر می کردم پیرمردها کم حافظه باشند اما نه اینقدر!!!!!!!!!!!!

nakta

vagheiate har chand kheili talkhe ama har ruz divanehaie ziadi mese in mard sareshuno ruie miz mizarano mimiran haghighate talkhie ke hameja be cheshm mikhore talash mikonim ke in sarneveshto nadashte bashim........

dorna

اقا خيلی نظر اون اقاهه در مورد ماهواره خفن بود ولی دلم براش سوخت قشنگ بود حالا چرا همش فحش می داد قشنگ بود موفق باشی

شعله

داستان قشنگی بود. خاطره‌ای را به یاد من اورد که نمی‌دانم برایت تعریف کرده‌ام یا نه. سال‌ها پیش هنگامی که در دبستان درس می‌خواندم، روزی به مناسبتی ما را به بازدید از خسته‌خانه‌ای بردند که در ان بیماران روانی را نگهداری می‌کردند. از ان روز خاطره‌ای مبهم در ذهن‌ام مانده اما چیزی که خیلی شفاف و روشن به یاد دارم، نگاه خیره و ثابت بیماران بود. چشمانی که در نظر اول شیشه‌ای و مات بودند و کمی هم ادم را می‌ترساندند، اما وقتی دقیق‌تر می‌شدی می‌توانستی از پس مردمک‌های تیله‌ای‌شان روحی ازرده و غمی سنگین را به وضوح بخوانی. درست مثل نگاه حسرت‌بار کودکی که بازیچه‌اش را به زور از چنگ‌اش دراورده باشند و اصلا برای همینه که از ان روز به بعد من عاشق بچه‌ها و دیوانه‌ها شدم و یکی از ان دیوانه‌ها را سراغ دارم که دائم زیر لب این شعر را زمزمه می‌کند: عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند