کاش

کاش دستها می فهمیدند
نه
کاش آدمها می دانستند
که چه بر سر خود می آورند
اگر می دانستند
چه کسی قبح تجاوز را می ریخت؟
چه کسی بوسه را به رگبار می بست؟
چه کسی با آتش سوسن و یاس قناری را...؟
چه کسی چشمهای بیمارستان را با مین سرمه می کشید؟
چگونه معنا کنم دردی را که دیریست به دوش می کشم؟
یعنی می بینیم دیگر هیچ دستی...
بر سر دیگری خاک نمی کند؟

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قصه گو

ممنون از کامنت بسیار زیبایت[گل]

تنترا

اخرم نگفتید اهل کجایید...

قصه گو

دوست خوبم ...کار حقیقی ما همین سفر است.[گل]

افسانه

سلام دوست عزیز به روزم ومنتظر نظرات ارزشمند شما.

میم

اگر دستها به اميد خودشان باشند و اميد دستي غيبي نداشته‌باشند ميتوانندبا داشته‌هاي خودشان به تمام خوبيها دست يابند. دست حق به همراهت.

قصه های خدا

«آرامش روح‏ات را در حضور الهی تجربه کن بگذار دردها و رنج‏ها و ناراحتی‏هایت در حضور الهی شفا یابد و تنهایی‏ات با وجود او پایان پذیرد. » [لبخند]

سارا

سلام. چقدر زیبا و تاثیر گذار بود...مثل همیشه[لبخند]

کاوه

از نوع اعتراض و فریادی که تو این نوشتتون بود خیلی خوشم اومد و از خوندنش لذت بردم عالی بود همیشه دلت توفانی و پر از حرف های طوفانی باشه