اینک در اسارت، چشمانشان برق می زند، دیگر فاصله ای نیست تا آنها را از هم جدا کند

/ 4 نظر / 4 بازدید
سارا

... از خوندن پستی که برای آقای رضایی گذاشتید برای هزارمین بار چشمام خیس شد...

پونا

امروز حرم بودم-پيش امام رضا(ع نماز زيارت خوندم ،مثه هميشه واسه اونايي كه دوستشون دارم و رفتند واسه دايي مجيد-واسه خاله هاجر- واسه زن عمو پروين...... ايندفه بابا بزرگ حسينم اضافه شده بود ،البته تو جمع رفته ها.. او كه هم حسين بود و هم بزرگ و هم مظلوم........ ......... عجيب آتش گرفتم