قصه گو
 

بوي بنزين

داري توي خيابان قدم مي‌زني و گاهي نگاهي به ويترين مغازه‌ها مي‌اندازي.

سر وصدايي پشت سرت مي‌آيد،به عقب برمي‌گردي گروهي را مي‌بيني كه خشمگين داد مي‌زنند، و با سرعت و عصبانيت از تو جلو مي‌زنند، با هر كدام سعي مي‌كني حرف بزني جوابت را نمي‌دهد و فقط داد مي‌زند.

انگار باكشان را تازه پر كرده‌اند، همه‌شان بوي بنزين مي‌دهند، رد مي‌شوند و ديگر بوي بنزين نمي‌آيد، به سينما مي‌رسي هوس مي‌كني فيلم را ببيني. بليط مي‌خري و وارد سينما مي‌شوي روي صندلي خودت مي‌نشيني. توي فيلم هم آدمها فرياد مي‌زنند و بوي بنزين مي‌آيد.

آدمها از پرده سينما خارج مي‌شوند.

خوابت مي‌گيرد چشمانت را مي‌بندي و مي‌خوابي، وقتي بيدار مي‌شوي فيلم تمام شده است. از سينما خارج مي‌شوي.

در ميدان شهر آدمها جمع شده‌اند، قدمهايت را تند مي‌كني، نفس نفس مي‌زني، به خانه مي‌رسي، كليد را در قفل مي‌چرخاني، در باز مي‌شود، به اتاق خواب مي‌روي، روي تخت خود را رها مي‌كني.

بوي بنزين مي‌آيد. لباسهايت را در مي‌آوري و به بيرون پرت مي‌كني. باز هم بوي بنزين مي‌آيد. و تو نمي‌تواني بخوابي. بلند مي‌شوي لباس مي‌پوشي و از خانه خارج مي‌شوي.

روزنامه سرمایه صفحه آخر

http://www.sarmayeh.net/webfa/default.aspx?IssueType=1&IssueDate=1386/04/21&Page=24

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٦/٤/٢۱ | حمید بداغی


 

خوشبختانه خبر

اشتباه بود

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٦/٤/۱٩ | حمید بداغی


 

امیدوارم شایعه باشد

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٦/٤/۱۸ | حمید بداغی


چشمانم را بستم

از خواب كه بيدار شدم چشمانم را نيمه باز كردم.

نور چشمانم را زد، آنها را بستم.

احساس كرختي داشتم غلت زدم و دستانم را به لبه تخت گرفتم و به پاهايم فشار آوردم تا بلند شوم، پايم فشار را تحمل نكرد و روي تخت افتادم.

به پشت دراز كشيدم و آرنجم را حايل بدنم كردم و توانستم همانجور كه پاهايم دراز بود بنشينم پايم را با دست لمس كردم حس نداشت، سنگين شده بود. هيچكس خانه نبود.

دوباره دراز كشيدم دَمَر شدم جلوتر رفتم تا دستانم به زمين رسيد و بدنم روي تخت بود جلوتر رفتم و نيمي از بدنم را از تخت جدا كردم، جلوتر كه رفتم نه تخت بود و نه پايم محكم به زمين خوردم.

بي حسي جلو مي‌آمد، با سينه خيز سعي كردم از بي حسي جلو بزنم اما او سرعتش بيشتر از من بود به در اتاق خواب كه رسيدم او تا كمرم آمده بود.

همچنان سعي مي‌كردم به جلو بروم تا راهرو را طي كنم و به تلفن برسم بايد از جلوي در دو اتاق مي‌گذشتم.

با تمام قدرتم زور زدم و به در اول رسيدم نفس نفس مي‌زدم و عرق پيشاني‌ام به چشمانم رفت با مچم چشمم را پاك كردم دوباره به راه افتادم تلفن شروع به زنگ زدن كرد و نيرويي تازه به دستانم داد اما او به كتفم رسيده بود و سرعتم را مي‌گرفت.

به يك متري تلفن رسيده بودم كافي بود كمي جلو مي‌رفتم تا دستم به تلفن برسد، زنگ تلفن قطع شد.

دراز كشيدم و چشمانم را بستم.

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٦/٤/٦ | حمید بداغی


 

 

  سلام.  این وبلاگ نوشته های سیاه و سفیدی از حمید بداغی است....


ïHomeð
 ïFavoriteð
ïEmailð

غم نان اگر بگذارد، وبلاگم را
به روز می کنم ...


If you Want Translate Fictions Select Flag
 

آرشیو وبلاگ

  خرداد ٩٠
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


 

لینک دوستان

 احمد شاملو
اروتیک طبیعت
از زبان دیگران اسد امرایی
الهام طهماسبی
آیات آسمانی
بخارا
بدون ويرايش
به همین سادگی
پياده رو
تخریب چی دوران
حميد رضا سليمانی
خودم
دوربين
رضا ناظم
زنان ايران
عباس معروفی
فصل گستاخی
قصه های خدا
قلم آزاد
كانون زنان ايراني
کتاب درخشان
کرانی ندارد بیابان ما
مطرود آگاه
منيرو رواني پور
هفتان
هوشنگ سامانی
دهیو
جستجوگر فارسی دهیو


 
آمار وبلاگ
 
 
 خروجی وبلاگ
  feed
 
طراح قالب