قصه گو
 

پدر

پدر

مرده شده بود

غمگین

رفت تشییع پدر

سخت بود راه

نتوانست برود

او را به استقبال پدر

بردند 

پيام هاي ديگران        link        ۱۳٩٠/۳/۱۱ | حمید بداغی


نادر و سیمین

صحبت از نادر و سیمین است و  آن سوتر غذاهایی که منتظرند تا خورده شوند.

کمی دورتر صفی است برای دیدن اخراجیها.

اقبال آن از این بود

نه اقبال این از آن

!!!

پيام هاي ديگران        link        ۱۳٩٠/۳/۱٠ | حمید بداغی


ارغوان

   ارغوان ــ ه . ا . سایه ( هوشنگ ابتهاج )   

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من ......

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/۱٠/۳ | حمید بداغی


کلامی از شیخ بهایی

 

 

 

آدمی اگر پیامبر هم باشد، از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، می گویند احمق است!
اگر کم کار کند، می گویند تنبل است!
اگر بخشش کند، می گویند افراط است!
اگر اهل قناعت باشد، می گویند بخیل است!
اگر ساکت و خاموش باشد می گویند لال است!
اگر زبان آوری کند می گویند ورّاج و پرگوست!!
اگر روزه بدارد و شب ها نماز بخواند میگویند ریا کار است!!
و اگر نکند میگویند کافر است و بی دین!!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز خدا نباید از کسی ترسید
پس آنچه دوست دارید .باشید
شاد باشید
.
مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٧/٥ | حمید بداغی


سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

مبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٦/٢٥ | حمید بداغی


بازم سنگ

بازیگوشی نکنی برو نون بگیر و زود بیا نون نداریم ها من که دیگه نمی‌تونم برم نونوایی خبلی وقته بازی‌ها رو ندیدم .

 یادمه اون دفعه که داشتم می رفتم نون بگیرم دو نفر رو داشتن کتک می‌زدند یکیشون پسر بود و یکیشون دختر، فکر کنم دختره دوست نداشت زندگی کنه به همین خاطر مرد.

چند وقت بعد دیدم توی میدون دو تا عروسک رو آویزون کردن اونا توی باد تکون می‌خوردند زیر پاشون پر پول خرد بود!

زود بیای ها سنگک هم نگیر.

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٦/۱٥ | حمید بداغی


 

اینک در اسارت، چشمانشان برق می زند، دیگر فاصله ای نیست تا آنها را از هم جدا کند

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٤/٥ | حمید بداغی


فرق می‌کند؟

بسیار تند گفت و رفت. داد زدم کجا؟ جوابم رانداد حتی برنگشت نگاهی بکند، داشت بغضم می‌ترکید که یکی ازم ساعت را پرسید. گفتم: فرق می کند؟ با تسخری خندید و رفت.

از خودم پرسیدم چرا؟ و زود از خودم فرار کردم هرچه تندتر می‌دویدم او همچنان می‌آمد به درون نور شتافتم دیگر نبود. تا ببیند هراسم رخت بربسته است.

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٢/٢٥ | حمید بداغی


برای حاتم رضایی که رفتنش را سوختم

اگر از این دنیا دلمان سخت گرفت

کاسه‌ی جرات را لاجرم سر بکشیم

مگر از این دفتر چند روزی باقیست؟

این سخن در جانت بنشان و برخیز

به خطر کردنش می‌ارزد

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/٢/٢ | حمید بداغی


راه به جا مانده

شادمان از پله رفتن

شادمانی پاس داشتن

بی صدا فریاد کردن

در میان خون و آتش

مرگ را بازخواست کردن

باز دویدن

باز دویدن

باز فریادی ز سینه ساز کردن

باز باریدن

باز باران را به چشم دوست دیدن

نم نم اشک از دو چشم پاک باریدن

اینچنین دل در جوار مردمان کوچهی بیدار دانستن

ای عزیزان خوب بستانید حقتان را

بعد از آن پاسش بدارید که مبادا طعمهی گرگان شود روزی

گرگهایی که دمی چشمها را نفشرده اند بر هم

تا تو چشمت را فرو بندی

و زمانی وه چه اندک

آنچه را در چنته ات مانده است

زود بردارند و در آنی بلمبانند

تو مست شادی دیروز

در این سستی امروزت فرو ماندی

به خود گویی دمی را صبر تا این خستگی شاید فرو افتد

به هوش آمدی یک دم و دیدی تو

دمی  آنان که بر موجش سوار بودند نخوابیدند

خستگی مانده است

راهی که پیمودی به جا مانده است

پيام هاي ديگران        link        ۱۳۸٩/۱/٢٩ | حمید بداغی


 

 

  سلام.  این وبلاگ نوشته های سیاه و سفیدی از حمید بداغی است....


ïHomeð
 ïFavoriteð
ïEmailð

غم نان اگر بگذارد، وبلاگم را
به روز می کنم ...


If you Want Translate Fictions Select Flag
 

آرشیو وبلاگ

  خرداد ٩٠
دی ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


 

لینک دوستان

 احمد شاملو
اروتیک طبیعت
از زبان دیگران اسد امرایی
الهام طهماسبی
آیات آسمانی
بخارا
بدون ويرايش
به همین سادگی
پياده رو
تخریب چی دوران
حميد رضا سليمانی
خودم
دوربين
رضا ناظم
زنان ايران
عباس معروفی
فصل گستاخی
قصه های خدا
قلم آزاد
كانون زنان ايراني
کتاب درخشان
کرانی ندارد بیابان ما
مطرود آگاه
منيرو رواني پور
هفتان
هوشنگ سامانی
دهیو
جستجوگر فارسی دهیو


 
آمار وبلاگ
 
 
 خروجی وبلاگ
  feed
 
طراح قالب